English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


من جذامی را نبوسيدم/ وبلاك روزمره
[فرهنگ و هنر] صدایش پیچید توی گوشم. آنجا میان چادرهای سیاهخونه بم. دخترک دست های کوچک و ناقصش را دراز کرده بود طرفم.چیز زیادی نمی خواست. یک آغوش تا درماندگی ش را در آن پنهان کند.


اضافه شده توسط مهدی کامرانی | ۰:۲۳ ۸۴/۷/۱۸


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر