English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


وبلاگ ساحل افتاده
[خاطرات] كم كم درونم پر از نگرانی و اضطراب می شد . بيرون هم دو تا پسر بودند . بدترين فكرهای ممكن را كردم . يعني ممكن است بيهوشم كنند و بهم تجاوز كنند ؟ چه خوبه كه نه آب پرتقال را خوردم و نه لب به چايی زدم.چه خوبه كه گفتم با پدرم اومدم و اينجا مرا پياده كرد.چرا با شنيدن اسم پدر جا خورد ؟


اضافه شده توسط نرگس | ۶:۳۳ ۸۴/۹/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر