English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


چه روزگاری است / وبلاگ آزاد نویس
[خاطرات] جايي هم برای سکونت نبود، بنابراين رفتيم زير چادر زندگي کرديم برای شش ماه آزگار، توی سرمای خشک خوزستان در نيمه ی دوم سال. آن وسط ها يک وقتي برای يک کار اداری پدرم مرا فرستادند تهران. ما هر روز و شب زير چادر با دلهره ی بمباران هوايي زندگي مي کرديم، پايم که به تهران رسيد ديدم همه چيز معمولي است...


اضافه شده توسط امیر علیزاده | ۷:۴۱ ۸۴/۹/۱۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر