English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


۷۲ساعت/ وبلاگ یرقان
[داستان] چه کسی فکر می‌کرد وقتی که چشم باز می‌کنم بايد خودم را ميان حجم انبوه جوانه‌های جو گندمی روی صورت ببينم٬ آن هم درست جايی بالای يک لب گوشتی اما رنگ پريده.


اضافه شده توسط sunshayn | ۱۸:۲۲ ۸۴/۹/۲۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر