English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستان کوتاه / وبلاگ پرسه در خاک غریب
[داستان] از پشت میز بلند شدم، رفتم توی تراس، آفتاب کم کم داشت غروب می کرد. این را از باقیمانده های خورشید روی دیوار ساختمان 10 طبقه جلویی که کم کم داشت از رنگ و رو می رفت فهمیدم. یاد آن نوشته ناشناس افتادم. چه کسی آن را نوشته بود؟ مرد بود یا زن؟ منظورش از بهترین منظره شهر چه بوده؟


اضافه شده توسط mahrveh | ۱۰:۴۷ ۸۴/۱۰/۱۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر