English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


با رفیق های افغانی / وبلاگ عباس معروفی
[شعر] امروز خالدا نيازی آمده بود ديدنم. شاعر افغانستان، نه؛ شاعر خودمان. بانوی آرامی که شعله‌های دلش را با دست مهار می‌کند يا با کلام می‌ريزدشان بر کاغذ، چه فرقی می‌کند؟
براش چای آوردم و گفتم: «يکی از شعرهات را برام بخوان.»
خواند و تحسينش کردم، باز خواند و براش کف زدم. بعد که بهت‌زده می‌نمود بهش گفتم: «در نان و نمک شايد کمی تعارف کنم، اما در کلام و ادبيات با کسی شوخی ندارم. تو شاعری.»


اضافه شده توسط مهتاب | ۸:۴۳ ۸۴/۱۰/۲۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر