English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


عجب رسمیه / وبلاگ نکتــه ها
[خاطرات] ... نیمه شب است و سکوت بر دشتِ روبروی دهکده ی «چُمان مصطفی» سایه ی سنگین خود را گسترده است. در سمت چپ ارتفاع مغرور و سر به فلک کشیده ی «حاج عِمران» قرار دارد. در چاله ای بر بلندای یال «بیست و پنج نوزده» (2519 متر ارتفاع) نشسته ام و تمام سینه ام از بوی باروت پر شده و سوزان است. هر نفسی که فرو می رود مرگ را فریاد می زند و چون بر می آید زندگی را طلب می کند. سه روز است فقط با سه دانه کشمش زنده ام. اکنون چشم این گروه وامانده هستم و هیچکس بغیر از من، راه بازگشت را نمی داند...




اضافه شده توسط صفورا هنرمند | ۵:۲۸ ۸۴/۱۰/۲۸


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر