English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


گم شده ای کوچولو؟ / بهناز
[داستان] پیاده رو شلوغ است . با آدمهایی که از روبرو می آیند یا از پشت سر ...قرار کاری مهمی دارم . اگر پیاده رو شلوغ نبود و دائم مجبور نبودم راهم را از میان آدم ها باز کنم ، به موقع می رسیدم . ذهنم را روی اینکار متمرکز کرده ام و اینکه آیا به موقع خواهم رسید ؟ ساعت مچی ام را نگاه می کنم


اضافه شده توسط ماكان | ۱۰:۲۱ ۸۴/۱۱/۲۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر