English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آقای زهر مار / وبلاگ آونگ خاطره های ما
[خاطرات] بعد از این که خوب نقاشی را توی چشم همه ی ما کرد نه گذاشت و نه بر داشت گفت :
حالا من این تابلو را هدیه می کنم به ......؟......آخ که انگار این کلاس را کوبیدند توی سر من !...... گزیده ای بود از خاطره ای که راوی وبلاگ آونگ روایت کرده است .



اضافه شده توسط آشیل | ۱۵:۳۷ ۸۴/۱۲/۹



laughing
توسط Achilles-آشیل در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۸۴ ۰۳:۳۹ ب.ظ

ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر