English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


فندک / باغ بی برگی
[داستان] در را بستم و کلید را انداختم توی جیبم کنار فندک. پایم را گذاشتم روی پله سوم چراغ راه پله ها خاموش شد و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت. کورمال کورمال پایم را گذاشتم روی پله بعدی. پرسید کجایی؟ ایستادم سر جایم تا چشمم به تاریکی عادت کند. دست دراز کردم و نرده ها را زیردستم حس کردم. گفتم کلید رو بزن.


اضافه شده توسط نرگس | ۱۳:۴۰ ۸۴/۱۲/۱۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر