English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


ورود به خاک ایران / وبلاگ کاکتوس تیلا
[خاطرات] تو آن سه ساعت من همون جور از ترس شلواره نشسته بودم و حاج آقا خودش از این اتاق به آن اتاق تمام امضای‌های رو که باید پای نامه باشه را برام گرفت. وقت رفتن حالا مونده بودم چی کار کنم. ظاهرا کار حاج اقا هم تموم شده بود می‌خواست بره .


اضافه شده توسط نرگس | ۶:۳۸ ۸۵/۲/۲۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر