English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


عشق سالهای وبا/ وبلاگ هدیه لحظه‌ها
[خاطرات] بچه ها را گذاشته بودیم پیش عمه ها وداشتیم می رفتیم مهمانی.من وخانم.حسابی به خودمان رسیده وغرق اطمینان به نفس بودیم.با کیف مخصوصی خودم را توی آیینه ی ماشین نگاه می کردم.ناگهان احساس نیاز شدیدی کردم که کسی مورد ستایش قرارم دهد.رو به خانم کردم وبا تواضع گفتم:ای بابا حسابی از ریخت وقیافه درآمده ام...منتظر بودم که خانم با لبخند ومهربانی بگوید:نه... عزیزم اتفاقا خیلی هم جذاب شده ای....ولی ایشان در نهایت بی رحمی فرمودند که:من هیچوقت دلم نمی خواست شوهر خوش تیپی داشته باشم وحالا هم خیلی راضی هستم وبا کیف لنزهایشان را توی آیینه بررسی کردند


اضافه شده توسط saghand | ۱۴:۲۴ ۸۵/۴/۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر