English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


سلام گلپری / وبلاگ نامه‌های ایرونی
[یادواره] به رستم فکر می‌کردم که بعد از پانصد و اندی سال پهلوانی و یکه تازی، این همه راه را با پادشاهانی چون منوچهر و کاووس و کیخسرو آمده، همه جا برای خودش یلی بوده، حالا اسفندیار آمده، جفت پاهایش را در یک کفش کرده که یا خودت دست بسته خدمت گشتاسب می آیی، یا که باید با من بجنگی. رستم نه به خشم و نه با ملایمت، نمی تواند این جوان را سر عقل بیاورد که بالام جان! فلک هم دست مرا نبسته، حالا تو می خواهی دست بسته به خدمت شاه بیایم؟ آن هم هیچ شاه دیگر نه، گشتاسب؟ این دروغگوی و مزور و آشغال؟ آخر شب رستم خسته و دلزده قبول می کند که فردا بجنگند. وقتی بیرون می آید، بر می گردد، نگاهی به تخت و سراپرده و چادر می اندازد و انگاری که با چادر درد دل کند؛


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۴:۱۱ ۸۵/۵/۱۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر