English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


لحظه‌ها و انديشه‌ها ( بخش اول ) / وبلاگ آوازهای خاربیابان
[خاطرات] دوستی دارم که ساکن انگلستان است. او سال‌ها قبل از انقلاب به آن ديار کوچيد. در همان جا لانه ساخت و تبديل به پرنده‌ی وفادار آن سرزمين شد. با خانمی انگليسي ازدواج کرد. به او زبان فارسی را چنان آموخت که آن خانم توانست پس از ساليانی چند، متن‌های ادبی را نيز به راحتی بخواند. دوست من هيچ‌گاه ايران را از ياد نبرده است. به همين جهت از همان سال‌های آغازين اقامت در انگلستان، هر چند سال يک‌بار به زادگاه خود سر زده است. گاه با همسر و فرزندان و زمانی بدون آنان. در سفر بهارانه‌ای که امسال به ايران داشت، همراه با همسر و پسر بزرگش که اينک خود زن و فرزند دارد، راهي سفر شد. جالب آنست که فرزندش در اين سفر، از بسياري ديدارها و گفتگوهای خود با مردم، يادداشت‌هايی فراهم آورد. دوستم پس از بازگشت به انگلستان، مقداری از يادداشت‌های پسرش را در اختيارم گذاشت تا در صورت امکان و بدون کاهش و افزايش، تنظيمشان کنم و در « بلاگ » خويش بگذارم. من تمايل داشتم که در صورت امکان، نامی از آنان بياورم اما پسر دوستم و نيز پدرش به همين رضايت دادند که محتوای آن نوشته‌ها در جايي انتشار يابد. با تشکر بسيار از اعتماد و مهر اين دوستان، اينک يادداشت‌های پسر او را در اختيار شما می‌گذارم.


اضافه شده توسط بیلی و من | ۲۲:۰۶ ۸۵/۵/۲۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر