English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


نیمرخ / هفت سنگ
[داستان] ....توی سينما وقتی دستم رفت روی زانوش محکم زده بود روی دستم و من عصبانی شده بودم چون فکر می‌کردم آنقدر اعتبار دارم که دستم را روی زانويش بگذارم انگار فکر کرده بود می‌خواهم دستمالی‌اش کنم ولی من دستم را گذاشته بودم روی زانوش. زانوی آدم جای حساسی نبود که بخواهد بکوبد روی دستم و بعد از سينما خارج شود و قهر کند. اما من فکر کرده بودم حتما اين اتفاق برايش افتاده و کس ديگری جای ديگری کنارش نشسته و قبل از اينکه....


اضافه شده توسط م.رحیمی | ۱۵:۰۸ ۸۵/۶/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر