English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستان همیشه مادر / علی‌اشرف درویشیان، دیباچه
[داستان] بازجو جزوه‌اي‌ به‌ من‌ نشان‌ داد: «اين‌ را شما تايپ‌ كرده‌اي‌؟»
قاطعانه‌ گفتم‌: «نه‌. نخير.»
عكس‌ پسربچه‌اي‌ را جلو صورتم‌ گرفتند: «مي‌شناسي‌؟»
«نه‌.»
عكس‌ شعاع‌ را نشانم‌ دادند: «او را كجا ديده‌اي‌؟»
«هيچ‌جا. نمي‌شناسم‌.»


اضافه شده توسط بهنما | ۹:۳۶ ۸۵/۶/۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر