English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


جنگ جنگ تا قطعنامه! / امیرفرشاد ابراهیمی
[خاطرات] به شلمچه که رسیدیم کربلا بود نه شلمچه ! بوی خون و باروت و گوشت در هوا پیچیده بود ،تیغه تیز آفتاب بود که بر اجساد عراقی ها می نشست و بوی آنها مجالی برای نفس کشیدن نمی گذاشت ، جنگ بود و من برای اولین بار جنگ را نه از پشت تلویزیون و نه بروی پرده سینما که به چشم می دیدم ، کامیونی که ما یعنی گردان کمیل را به این معرکه آورده بود و قرار بود ما را تا نزدیکی های کانال ماهی ببرد بیشتر از سه راه شهادت تاب نیاورد و در جاده خمپاره خورده زمین گیر شد اینجا بود که ما هم به ستون یک پیاده بقیه راه را گاه ایستاده و گاه خمیده و دست آخر سینه خیز خود را به به کانال رساندیم


اضافه شده توسط farshad | ۱۲:۲۳ ۸۵/۷/۸



smile
توسط maryam nahidi در تاریخ ۰۸ مهر ۱۳۸۵ ۱۲:۲۷ ب.ظ

ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر