English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستان ماری و دیگران / سایت ادبی جن و پری
[داستان] صبح یکشنبه بود. نیم ساعتی باریده بود و حالا دیگر داشت کم‌کم بند می‌آمد. از یک میهمانیِ شبانه برمی‌گشتم. هنوز سرخوش بودم: لبخند به لب و نرم‌نرم می‌رفتم طرف خانه. به عادت روزهای کودکی، خودم را می‌کشیدم زیر سایبانی که نبود ...


اضافه شده توسط محمد لزرغلامي | ۱۳:۱۲ ۸۶/۱/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر