English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


صدایی که همیشه با من می ماند/ رویاهای گم‌شده
[خاطرات] یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان بود. من و رضا پایدارآ توی خلوت خیابان فردوسی، جلو پاسگاه مرکزی ژاندارمری، لب جوب آب، زیر یک درختی ایستاده بودیم و برای هم از اینور و آنور تعریف می‌کردیم.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۹:۳۴ ۸۶/۵/۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر