English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستان کوتاهی که ارزش خواندن دارد! / وبلاگ کتایون ریاحی
[داستان] انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا ! صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت :...



اضافه شده توسط آشیل | ۱۷:۴۴ ۸۶/۵/۱۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر