English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


قصه تابستان ۱۳۶۷ / میرا
[یادواره] آمده بود دخترش را ببرد، وسایلش را در بسته‌ای به او تحویل دادند. وقتی ماد،ر وحشت‌زده و لرزان پرسیده بود آذر، پس آذرم کو؟ مگر قرار نبود آزاد شود؟
پاسداران زیر خنده زدند که آزاد شد، آزاد آزاد.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۲:۳۲ ۸۶/۶/۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر