English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


درخت جز / مجله اینترنتی فریاد
[ادبیات] آها! همینه! مردک پرواز کرد و رفت نشست روی همین درخت. روی آن شاخه یا این یکی. درست خاطرم نیست. آن موقع تابستان بود. ولی یادم هست که از کدام پنجره بیرون پرید. این طرف را نگاه کن. آن ساختمان آجری قرمز. طبقه چهارم با احتساب همکف. پنجره ی آخری. همانی که الان پرده هایش را کشیده اند. از همان پنجره پرید بیرون. آن موقع پرده ها را نکشیده بودند. پنجره را که باز کرد یکهو صدای لویی آرمسترانگ زد بیرون.


اضافه شده توسط منصوره | ۹:۵۰ ۸۶/۶/۲۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر