English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستانک یک / نامه‌های ایرونی
[خاطرات] برف و باران که به پشت پنجره می‌کوبند، یاد برف و سرمای «آنجا» می‌افتم. بعد از بی‌گازی، دو سه شب است مادر برق هم ندارد و آن بخاری برقی لکنته‌اش هم بی‌فایده کنار اتاق افتاده. تازه مادر عروسی دارد تا او را دو سه روزی به خانه اش ببرد! هزاران دیگر، بی عروس و بی دامادند، و بی‌گاز و برق!


اضافه شده توسط عمو اروند | ۹:۵۶ ۸۶/۱۱/۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر