English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


ديشب / حضور خلوت انس
[داستان] مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می‌کرد که در انتهای ميدان مه‌آلود تصوير مبهمی از ساختمان‌های دور به جا می‌گذاشت، ساختمان‌هایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.


اضافه شده توسط بیلی و من | ۱۵:۴۴ ۸۷/۱/۲۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر