English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


صبوری‌های بی‌قرار (بخش هفتاد و سه)/ گندم‌زارهای خاموش
[داستان] «دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به زمزمه‌کردن لحظه‌ها و دقیقه‌هایی مشغول است که جان جوانش از آن لبالب شده است. «دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آینده‌ای نه چندان دور، می‌بایست تازیانه‌ی خام‌خیالی‌های خویش را بر جان خویش احساس‌کند. او که تصور واژگونه‌ای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشته‌بود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب می‌پردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونی‌ها را در جایی از زندگی وی پیدا‌کند. یا مردم و قضاوت‌هایشان، یک‌سره کژ و مژ بوده‌است و یا «برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی پیوند خورده‌، یک‌سره ترک کرده‌است و یا در اندیشه‌ی آنست که آرام آرام ترک‌کند.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۸:۰۷ ۸۷/۸/۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر