English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


سربازی و هزار درد بی درمان / طاها بذری
[نگاه] جوانک در کارگاه کار می کرد. عصر بود و همه خسته. پشت دستگاه پرس ایستاده بود و به آمد و شد آن نگاه می کرد. یک لحظه همه ی افکار به مغزش هجوم برد. نمی خواست سربازی برود. چند سال غیبت داشت و تصور پوشیدن لباس سربازی و 2 سال بیهوده گی آزارش می داد. تصمیم اش را به سرعت بالا رفتن دستگاه پرس گرفت و به سرعت پایین آمدن اش، بند اول انگشت اشاره را زیر دستگاه نهاد. تنها ثانیه ای نیاز بود تا فریاد جان خراش ای شیشه های کارگاه را بلرزاند.


اضافه شده توسط میداف | ۱۴:۴۵ ۸۷/۸/۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر