English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


صبوری‌های بی‌قرار (بخش هفتاد و چهار)/ گندم‌زاران خاموش
[داستان] ر آن جمعه‌ی شورانگیز و غنابخشنده، پس از آن گفتگوی تلفنی، وقتی «برمک» پیش من آمد تا با هم صبحانه بخوریم، ساعت، نُه و نیم صبح را نشان می‌داد. اما وقتی که به خود آمدیم تا «راهی» خیابان شویم، متوجه‌شدیم که ساعت از نُه و نیم شب نیز گذشته‌است. واقعیت آنست که برای یک لحظه، چشمانم از تعجب گردشد. هیچ‌گاه در زندگی‌ام تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، لحظه‌ها را با آن‌گونه سبکباری و سرعت، سپری نکرده‌بودم.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۰:۲۱ ۸۷/۸/۱۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر