English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


صبوری‌های بی‌قرار بخش ۷۷/ گندم‌زاران خاموش/گندم‌زاران خاموش
[داستان] سرانجام سال تحصیلی به پایان‌رسید و تابستان واقعی تهران، چهره آشکارساخت. دیگر «برمک» برای من و دل من، شاهزاده‌ی ثروت و افسانه‌های بادآورده‌ای نبود که جرم آنان آنست که ناخواسته در خانواده‌ای پا به جهان گذاشته‌اند که هرچه در پیرامون آن هاست، رفاه است و فراوانی. «برمک» به عنوان مرد زندگی من می‌توانست برعکس درخانواده‌ای پا به جهان گذاشته‌باشد که هرچه در پیرامون او دیده شود، فقر و نیاز و تنگدستی و درد باشد. انصاف را که او در شکل‌دادن هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانسته‌است نقشی داشته‌باشد.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۰:۴۱ ۸۷/۹/۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر