English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


از جهان خاکستری/ چه می‌دانم
[خاطرات] با گذشت این چند هفته محمد را، که با من گرفته بودندش، کم‌وبیش فراموش کرده‌بودم. اما یاد پدر، و یاد دانشگاه و امتحان‌های نیمه‌تمام پایان نیمسال گاه به سراغم می‌آمد و آزارم می‌داد. یک روز در سلول باز شد و گفتند که من و شاه‌کرمی همه‌ی وسایلمان را جمع کنیم و آماده باشیم. چه چیزی در انتظارمان بود؟ مهندس صحت ‌گفت:
حتماً آزادتان می‌کنند. شما که کاری نکرده‌اید.



اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۰:۵۲ ۸۷/۹/۱۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر