English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


باسعدی در کوچه‌های حَلَب (بخش نُهم)/آوازهای خار بیابان
[ادبیات] تابستان که می‌شد، ما راهی روستا می‌شدیم. در آن‌جا هم سبزی و سبزه بود که به ما چشمک‌ می‌زد، هم باغ انگور پدری که جواب‌گوی مصرف همه‌ی تابستان بود. گذشته از آن، استخر بزرگ روستا بود که ما را به میهمانی آب و آرامش دعوت می‌کرد. هرچند بخش بزرگی از کف آن استخر را لای و لجن پوشانده‌بود و تنها بخش کوچکی از آن، دارای سنگ و ماسه بود که برای شادی روزهای گرم تابستان با خنکی مطبوع خویش، شوق ما را دوچندان می‌کرد. ما بچه‌ها به همه‌چیز راضی‌بودیم حتی به کم. حتی به فقر. حتی به استخر پر از لای و لجن. نه بهتر از آن را دیده بودیم و نه بهتر از آن را شنیده‌بودیم.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۹:۵۱ ۸۷/۱۰/۲۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر