English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


زندگی را جا ماندم / از پشت پنجره
[نکته] وقتي فکر مي کنم، مي بينم که خيلي عقبم. خيلي «کتاب» نخوانده و خيلي فيلم نديده دارم. وقتي از کنار کتاب فروشي رد می شوم «دلم» مي گيرد. خيلي چيزها هستند که بايد ديد و من هنوز نديدم. خيلي تجربه ها هستند که هنوز تجربه نکردم. خیلی لذت مانده که طعمشان را نچشیدم. بايد خيلي از جاها را ديد و من هنوز نديدم. فکر مي کنم تا به حال از فرصتي که «زندگي» برايم هديه داده به درستي استفاده نکردم. شايد از خيلي ها جلو باشم ولي از خيلي ها هم عقب هستم. اصلا بحث عقب يا جلو و بالا و پايين بودن نيست، بحث بر سر «لذتي» است که مي بريم. من واقعا به معني اين جمله رسيدم که: «وقت طلاست».




اضافه شده توسط احسان ولی زاده | ۱۸:۴۶ ۸۷/۱۰/۲۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر