English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


باسعدی در کوچه‌های حَلَب (بخش دهُم)/آوازهای خاربیابان
[ادبیات] در بخش گذشته، از تعطیلات تابستانی در روستای پدری صحبت‌کردم و نیز مرگ نوجوانی از همبازی‌های من که به علت شیرجه‌رفتن به داخل استخر وحشی روستا، به علت خونریزی مغزی، جانش را ازدست‌داد. ما همان‌شب در مسجد روستا جمع‌شدیم تا در عزاداری غلامحسین شرکت‌کنیم. من اشاره‌ای به شخصیت پدربزرگ، پدر و نیز خود «شیخ‌قنبر» ‌کردم که چگونه‌بوده‌اند و چگونه هستند. اینک به دنباله‌ی ماجرا توجه می‌کنیم.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۵:۴۸ ۸۷/۱۰/۲۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر