English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


قلب بزرگ /حامد
[داستان] مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه کشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست کار بدي را که تامي انجام داده به مادرش بگويد . وقتي مادر را ديد به او گفت : مامان وقتي من داشتم تو حياط بازي مي کردم تامي با يه ماژيک ديوار اتاق را خط خطي کرد ! مادرآهي کشيد و فرياد زد « حالا تامي کجاست ؟» تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود وقتي مادر او را پيدا کرد


اضافه شده توسط raghu | ۱۳:۱۰ ۸۷/۱۲/۱۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر