English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش سیزدهم)/گندم‌زاران خاموش
[داستان] «من همیشه و در هرحال، به این شعر که «در نومیدی بسی امید‌است/ پایان شب سیه، سپید است» اعتقاد نداشته‌ام. علتش نیز آنست که شاهد آن بوده‌ام که در زندگی بسیاری از انسان‌ها، گاه شب‌های سیاه زندگی آنان، هیچ پایانی نداشته‌است. پایان آن شب‌های سیاه، در عمل، مصادف بوده‌است با پایان زندگی آنان. اما در آن بعد ازظهر تب‌آلود مردادماه که من بی‌قرار و پریشان‌احوال، منتظر و گیج‌سر، در حال گشتن به دنبال «گمشده‌ای» بودم که حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای هم از او نداشتم، ناگهان به مردی روستایی برخوردم که انگار «خضر پیغمبر»، او را به پیشواز من فرستاده‌است. اگر کمی باورمندتر بودم، چه بسا می‌توانستم او را خود «خضر پیغمبر» بدانم و بس! «خضر پیغمبر»ی که در ذهن بسیاری از آدم‌ها، درست در آخرین دقایقی که رشته‌های پوسیده‌ی امید انسانی در حال پاره‌شدن است به سراغش می‌آید. اما باید اعتراف‌کنم که حضور آن مرد روستایی غریبه در برابر من، گره سنگین و ناگشوده‌ی ذهن آشفته‌حال مرا نگشود. اما او توانست در آن خستگی عمیق و بی‌سرپناهی «یتیمانه»، حداقل مرا از سقوط مطلق در چاه نومیدی نجات‌دهد.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۵۱ ۸۸/۱/۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر