English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهاردهم)/گندم‌زاران خاموش
[داستان] «کامشاد اعتمادیان» این موهبت را یافت که در آخرین لحظات نومیدی، خستگی و گرسنگی که زائیده‌ی‌ توفان‌های ذهنی و عاطفی سن و سال‌هایی است که انسان نه برآوردی از توانایی خویش دارد و نه از کوری قوانین طبیعی، توانست به مردی برخورَد که از سر مهر و همدلی، او را به خانه‌ی خود مهمان‌کُنَد. برای کسی که هیچ‌گاه در خلال زندگی هفده ساله‌اش از خانه‌ی پدری دور نبوده، این اتفاق از آن موردهایی است که بدل به ورق‌های بزرگی از تاریخ زندگی‌اش می‌شود. تصادف را که او با مردی آشنا می‌شود که جز کمک و مهر انسانی نسبت به دیگران، چیز دیگری در دل ندارد. اما می توانست برعکس همه‌ی این‌ها نیز باشد. افتادن به دام افراد ناباب، حتی خطر آن می توانست وجود داشته‌باشد که زندگی‌اش را به بازی بگیرد. اما «کامشاد» و جوانانی از این دست در چنان لحظاتی، زندگی را تنها در یک نکته خلاصه می‌بینند. رفتن، خطر‌کردن و توفیق یافتن. آیا «کامشاد» خواهد توانست نشانی از گمشده ی خویش بیابد؟


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۲:۳۶ ۸۸/۱/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر