English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مادربزرگ / امیریه
[خاطرات] حاطرات حسین (امیریه) از مادربزرگش ، من که حسودیم شد .
تصور بستنی خوردن مادربزرگ با چادر در تریایی که پاتوق جوانان است و زیر چشمی دختر و پسرهای جوان را می پاید !


اضافه شده توسط فرهاد حیرانی | ۱۰:۳۱ ۸۸/۲/۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر