English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش نوزدهم)/گندم‌زاران خاموش
[داستان] «در شماره‌ی پیشین به آن‌جا رسیدیم که من خانه‌ی «حاج ملّا حسن» و «منصوره خاتون» را به قصد ایستگاه راه آهن ترک کردم. هنوز هم گردبادی از اندیشه‌های اهلی و وحشی، جان مرا در خود گرفته‌بود. چاره را در آن دیده‌بودم که راهی تهران‌شوم تا در این چند روزی که هنوز پدر و مادر و برادر و خواهرم در شاهرود بودند، من در تهران، در خلوت خویش به چاره‌جویی بپردازم و خود را از غرقابه‌ی اندیشه به دختری که در یک نگاه گذرنده، جانم را با آهنربای قدرتمند وجودش به خود کشیده‌بود، به شکل عاقلانه‌ای نجات‌دهم. من با اطمینان خاطر می‌دانستم که امکان دسترسی و دیدار او جز در شرایط تصادفی محض، در هیچ وضع و حال دیگری امکان‌پذیر نیست. اما همین که در تهران، می توانستم با اندیشیدن به او، اندیشیدن به فردای نزدیک و دور، ارزیابی حس و حال خویش، راهی برای رهایی از زیر بار سنگین غُل و زنجیر احساس خویش بیابم، آرامش گذرنده‌ای جانم را فرا می‌گرفت.»



اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۰:۳۱ ۸۸/۲/۲۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر