English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیستم)/ گندم‌زاران خاموش
[داستان]
«وقتی که «کامشاد اعتمادیان» به ایستگاه قطار می‌رسد تا از آن‌جا راهی تهران‌شود، در می‌یابد که ساعت‌های متمادی باید در آن کویر، منتظر‌قطار بعدی بماند. اما در آن میان، ناگهان سر و کله‌ی یک قطار باری پیدا می‌شود که از طرف شاهرود به سوی تهران در حرکت‌است. قطار مورد نظر در آن ایستگاه، توقف کوتاهی می‌کند. «کامشاد» نیز از همین توقف بهره می‌جوید و خود را به راننده‌ی قطار می‌رساند تا شاید امکان آن وجود داشته‌باشد که او را با خود به تهران ببرد. اما در این زمینه، توفبقی نمی‌یابد. به او گفته می‌شود که خود را به جاده‌ی ماشین‌رو شاهرود به تهران برساند. در آن جا قهوه‌خانه‌ای است که ماشین‌ها توقف می‌کنند. آدم خیلی سریع می‌تواند ماشینی را پیدا‌کند که با آن راهی تهران‌گردد. «کامشاد» در قهوه خانه‌ی مورد نظر، به یک راننده‌ی تریلی برمی‌خورد. حضور آن راننده و تریلی، این امید را در دلش زنده می‌کند که هرچه زودتر خود را از آن مخمصه‌ی غریبانه اگر چه به طور موقت، نجات‌دهد.»



اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۰:۳۸ ۸۸/۲/۲۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر