English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و یکم) / گندم‌زاران خاموش
[داستان] «سرانجام «کامشاد اعتمادیان» با راننده‌ی «تریلی» به توافق می‌رسد که با وی، راهی تهران‌شود. راننده‌ی تریلی که در آغاز، برخورد سرد و نسبتاً بی‌ادبانه‌ای با «کامشاد» داشته‌بود، در لحظه‌های بعد و در میان جاده، نشان‌داد که انسان صمیمی، دردکشیده و خوش‌صحبتی است که منتظر فرصتی بوده تا پرده از برخی رویدادهای زندگی‌اش بردارد. راننده که در کرمانشاه ساکن است، دو فرزند دارد که یکی دختر است و دیگری پسر. دخترش، دیپلم خود را گرفته و دارد خود را برای رفتن به دانشگاه و خواندن رشته‌ی مورد علاقه‌اش مامایی، آماده می‌کند. اما پسرش که تحصیلات خود را نیمه‌کاره گذاشته، به علت معاشرت با دوستان ناباب، به تریاک معتاد شده‌است. این موضوع، در واقع بزرگ‌ترین مشکل زندگی پدر و مادر خانواده‌است. راننده که آدم واقع‌بینی‌است، گناه این کار را بیشتر به گردن خودش می‌اندازد تا به گردن همسرش. او معتقد‌است که به علت شغل خاص خویش، فرصت رسیدگی به وضع و حال پسرش را نداشته‌است.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۰۶ ۸۸/۳/۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر