English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و سوم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش «راننده‌ی تریلی «جمال لاله‌جینی» مانند قصه‌گویی که داستان زندگی افراد دیگری را بیان می‌کند، دور از هرگونه پنهان‌کاری و یا جابه‌جایی آجرهای واقعیت، تلاش دارد تا بزرگ‌ترین و روشن‌ترین خطوط زندگی‌اش را برای مسافر ناآشنا و خامی مانند «کامشاد اعتمادیان» که هم کم صحبت است و هم صمیمی، شرح‌دهد. «جمال» که پس از گرفتن دیپلم، برای خواندن یکی از رشته‌های مهندسی به تهران می‌آید، در خانه‌ای در خیابان امیرآباد به عنوان مستأجر ساکن می‌شود. در همان‌جاست که او دل به مهر دختری می‌بندد که از کرمانشاه به تهران آمده است تا دیداری با خانواده‌ی عمویش داشته‌باشد. عشق پرشور آن دو به یکدیگر موجب می‌شود که «جمال»، از کنکور بازمانَد و همین بازماندن، حتی رشته‌ی زندگی او را به کلی دگرگون‌کند. وقتی انسان دل در گرو کسی داشته‌باشد که منتظران دیگری نیز بر دم در ایستاده‌باشند، موجب می‌شود که وی با شتاب هرچه بیشتر، راه گریزی برای خویش بیابد. راه گریز «جمال لاله‌جینی»، آن بود که درس و مشق را رها‌کند و به عنوان راننده‌ی تریلی، راهی دشت و بیابان شود. گذشته از آن، او می‌بایست از شهر زادگاه خود، همدان نقل مکان‌کند و در شهر کرمانشاه که شهر همسر آینده‌ی اوست، ساکن‌شود.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۲۲ ۸۸/۳/۱۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر