English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و چهارم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «سفر خانوادگی «کامشاد اعتمادیان» به شاهرود، ناگهان بدل به سفری شد عاشقانه و شور‌انگیز. از همین رو، برای یافتن بوی دلاویز مهر دختری زیبا و دلنشین، راهی روستایی‌شد که در کنارکویر، در آفتاب داغ تموز آرمیده‌بود. این هم از تصادف‌های غریب و غیرقابل باور زندگی بود که او در اوج نومیدی‌های خویش، یک‌باره میهمان خانواده‌ای ‌شود که آبشخور تبار آن گمشده‌ی خیال و جادوی ذهن اوست. اما «کامشاد» که به شکل غیر مترقبه‌ای به تبار گمشده‌ی خویش دست می‌یابد، چنان از سنگینی شرم حضور و مهربانی‌های بی‌دریغ میزبانان خویش، سرشار می گردد که بر خود لازم می‌بیند که دم فرو بندد و آن روستا را به قصد تهران ترک‌گوید. سفری که به جای قطار، با یک تریلی انجام می‌گیرد که آن نیز برای وی، پُر از داستان‌ها و ماجراهای گوناگون زندگی مرد راننده‌‌است. «کامشاد» که خام و خوش‌خیال، راه سفر شاهرود را با خانواده‌ی خویش، پیش گرفته‌بود، اینک پخته‌تر و جهان‌بین‌تر از پیش، به تهران باز می‌گردد تا از فردای آن روز، در بازی‌های سرنوشت، آزمون‌های تازه‌ای را از سر بگذراند.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۰:۴۰ ۸۸/۳/۲۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر