English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و پنجم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «اینک وقت آن رسیده‌است که «کامشاد اعتمادیان» در خلوت خویش، در حالی که پدر و مادرش هنوز در شاهرود به سر می‌برند، تأملی به رویدادهای چند روز گذشته‌ی زندگی خود داشته‌باشد و آن‌ها را از صافی قضاوت‌های فردی خویش بگذراند. تردید نیست که این «کامشادِ» از سفربرگشته، همان «کامشاد» سه‌چهار روز پیش نیست. انگار در خلال این چندروز، به اندازه‌ی سال‌ها، سرد و گرم روزگار را چشیده‌است. به همین دلیل، در او این احساس شکل گرفته‌است که به شکلی منصفانه و متوازن، لحظه‌های عشق و شوریدگی دیوانه‌وار خویش را در ترازوی قضاوت بگذارد. وجود او اینک از مشتی شکست و خستگی و مقداری پیروزی و نیرو گرفتن معنوی سرشار است. در بستر همین تضادهای درونی است که وی می‌تواند چراغی به دست‌گیرد و تاریکی‌های رفتاری درون خویش را بیشتر بکاود. راستی این سفری که او آغاز کرده‌است، چه پایانی دارد؟»



اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۴:۲۱ ۸۸/۴/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر