English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و هفتم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «رشد «کامشاد» در فضایی از دو تفکر متفاوت، یکی تفکرپدر و دیگری تفکردایی، او را آمیزه‌ای ساخته‌بود از جوانی که هم بااحتیاط است و هم بی‌احتیاط. پدرش مردی «انقلابی» بود که دوست‌داشت برای بهترساختن جامعه، اول آن‌را ویران‌سازد. در حالی که دایی‌اش، مردی بود که اعتقادداشت که برای بهترساختن، باید روی عناصر دیرین کارکرد تا به روزنیامده‌ها «به‌روز» آیند و عنصرهای ازکارافتاده و ناقص، از دایره‌ی تأثیرگذاری بی ثمر، خارج‌گردند. هرگاه که او در بافت فکری و تربیتی پدر قرارمی‌گرفت، عنصر خطرکردن و به پایان کار نیندیشیدن، میدان‌دار صحنه‌های زندگی‌اش می‌شد. اما هرگاه اندیشه‌ها و ردپای تأثیرهای رفتاری دایی‌اش بر او سایه می‌انداخت، تبدیل به شخصی می‌شد متعادل، اندیشه‌ورز و آینده‌نگر. او در طول عمر کوتاه خویش، همیشه به همین شکل رشد کرده‌بود. از همین رو، پس از بازگشت به تهران و خلوت‌کردن با خویش، برآن ‌شد تا درس و مشق را بر هرگونه خیال‌پردازی‌های عاشقانه، اگر چه به طور موقت، ترجیح‌دهد. وی چندماهی نیز بر همین سیاق، توانست به زندگی خود ادامه‌دهد. اما دیری نگذشت که با ماجرای «خواب» دل‌انگیز و نوازشگری که دیده‌بود، باردیگر، به فضای همان اندیشه ها و شور و حال پیشین خویش بازگشت.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۳:۳۱ ۸۸/۴/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر