English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مرثیه ای برای یک رمان از دست رفته
[ادبیات] این یادگاری از من است - نویسنده ها چلوکباب نمی‌خورند.
از خواهرم می‌پرسم: به كجاش رسيدي؟ اخم كرده است و زير لب مي گويد: صفحه 49. آب دهانم را قورت مي دهم و مي خواهم چيزي بگويم كه نمي گويم. نظر خواهرم خيلي مهم است. آنقدر مهم كه پايم را تكان مي دهم و منتظر مي مانم. يادم مي آيد او يك كتابخوان حرفه اي است و لازم نيست كتابي را تا آخر بخواند تا كشف كند خوب است يا نه! اهل تعارف هم نيست و مي دانم اگر گند زده باشم بدون رودربايستي حقم را كف دستم مي گذارد. هر وقت خواستم رمانم را برايش ايميل كنم مقاوت كرد و گفت: بذار تابستون بيام. الان نه…


اضافه شده توسط عمو اروند | ۹:۴۰ ۸۸/۴/۲۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر