English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و هشتم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «زندگی با قرارگرفتن در برزخ «انتخاب» و «رد»، لحظه‌های شیرین عمر را بر «کامشاد اعتمادیان» به سختی، تلخ ساخته‌است. چگونه ممکن است در یک جامعه‌ی رنگ‌گرفته از «اخلاقیات» که قانون‌های خویش را نه براساس نیاز و شرایط روحی انسان‌ها بلکه بر پایه‌ی «مصلحت» های روزگار بر دیگر آدم‌ها تحمیل می‌کند، انسان، به گونه‌ای «مُرده»‌وار و یا همچون «بردگان»، تن به تسلیم‌بسپرد و خود را همچون برگ‌های مرده‌ی پاییز به زیرگام‌های تقدیر رهاکند؟ باید دانست که واقعیت‌های خشن از یک‌سو، «کامشاد» را در معرض دورباش‌ها و کورباش‌های بیرحمانه‌ای قرار داده‌است و از سوی دیگر، نیاز زندگی‌بخش روحی او، گوش و چشم وی را بر همه‌ی آن قاعده‌های تحمیلی، یکسره «کر» و «کور» کرده‌است. در همین گیرو دار سرنوشت‌ساز است که او مصمم می‌شود تا حل این «معما» را که حتی در رؤیاهای او برای خویش، جای پایی بازکرده‌است از «دایی» خویش بخواهد.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۸:۳۲ ۸۸/۴/۳۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر