English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌اُم)
[داستان] گندم‌زارهای خاموش - انتظاری که «کامشاد» از راهنمایی‌ها و گره‌گشایی‌های دایی‌اش داشت، در عمل چیز دیگری از آب درآمد. او می‌خواست تا وی همان چیزهایی را به او بگوید که در کارگاه ذهن خود آماده کرده‌بود تا از زبان کسی دیگر بشنود. اما واقعیت زندگی و برخورد پخته و مسؤلانه‌ی دایی‌اش نسبت به او، ساخت و بافت دیگری داشت. البته دایی «کامشاد» از آنان نبود که با دادن پیام تلخ خویش، آن‌هم به شکلی یک‌سویه، «کامشاد» و یا هرشخص دیگری را به حال خویش رها‌کند. «فرزین سماواتی» همیشه براین باور بوده‌است که مردم وقتی چیزی را از انسان می‌پذیرند که آنان در حد توانایی ذهنی و تجربی خویش، صادقانه قانع شده‌باشند. قاعده‌ی کار براینست که نمی‌توان کسی را یافت که راهی برای قانع‌شدنش وجود نداشته‌باشد. آنان که در این زمینه مقاومت می‌کنند، شاید بتواند ریشه در آن داشته‌باشد که آن استدلال‌ها، بر زمین ذهن آن افراد به درستی فرود نیامده‌است. «فرزین سماواتی» تردید نداشت که «کامشاد» را با رضایت خاطر به خانه‌ی پدری روانه خواهدکرد.»




اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۲۸ ۸۸/۵/۱۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر