English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


داستان: اعتراف
[داستان] خون را از دستهایم می شویم. دارم به سمت دفترم می روم که حاجی صدایم می زند. می روم توی اتاقش. چای تازه دمی برایم می ریزد. مثل همیشه چایی اش عطر بهارنارنج دارد. می گوید:
- « روزای سخت و پرکاریه. گرفتار یه مشت آدم بی خود و بی ربط شدیم. کار و زندگی ندارن اینا؟»
حوصله فک زدن ندارم. شانه ای بالا می اندازم یعنی که «چه می دانم!». بالاخره یکراست می رود سر اصل مطلب:
-«یکی هست که چند روزه بچه ها دارن روش کار می کنن. بی فایدست. هیچ روشی روش جواب نداده. کار خودته.»...


اضافه شده توسط بلاگ نیوز | ۱۶:۱۵ ۸۸/۵/۱۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر