| داستان: اعتراف | ||
| [داستان] خون را از دستهایم می شویم. دارم به سمت دفترم می روم که حاجی صدایم می زند. می روم توی اتاقش. چای تازه دمی برایم می ریزد. مثل همیشه چایی اش عطر بهارنارنج دارد. می گوید: - « روزای سخت و پرکاریه. گرفتار یه مشت آدم بی خود و بی ربط شدیم. کار و زندگی ندارن اینا؟» حوصله فک زدن ندارم. شانه ای بالا می اندازم یعنی که «چه می دانم!». بالاخره یکراست می رود سر اصل مطلب: -«یکی هست که چند روزه بچه ها دارن روش کار می کنن. بی فایدست. هیچ روشی روش جواب نداده. کار خودته.»... |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |