English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آ بشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و پنجم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - در روزگاران پختگی و تأمل، «کامشاد اعتمادیان» توانست بر بسیاری از وسوسه‌های باقی‌مانده از دوران جوانی و نوجوانی خویش فائق آید. او اینک چنان در کار خویش غرق است که می‌توان گفت «عالم» و «آدم» را به فراموشی سپرده‌است. کسی که در شانزده سال پیش، با همه‌ی خامی و نبود امکانات، در آرزوی دیدن مجدد نگاه دختری ناآشنا، بخشی از روستاهای حاشیه‌ی کویر را زیر پا گذاشت، اینک در بافتی از روابط بسیار متعدد و پیچیده‌ی اجتماعی، به نوعی به «درخویش تنها بودن» رسیده‌است. این تنهایی نه رنج‌آور است و نه لذت‌بخش. او در مسیری افتاده‌است که هرلحظه به کشف افق‌های جدید زندگی اجتماعی، مناسبات آدمیان و «بازی»‌های جلو و پشت‌پرده، دست می‌یابد.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۳:۴۳ ۸۸/۷/۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر