English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و نُهُم)
[داستان] گندم زاران خاموش - «برخورد کلامی و رفتاری «گلاره بهتاج» در دفتر وکالت «کامشاد اعتمادیان»، در ذهن او اگر نه توفان، اما تندبادی ازاندیشه‌های جادویی و سحرانگیز ایجاد کردئه‌است. «کامشاد» با همه‌ی توفیق‌های چشمگیری که در حوزه‌ی کار نصیبش شده، تا قبل از ملاقات با «گلاره»، بخش عظیمی از وجودش، خاصه در گستره‌ی عواطف و احساسات، در تاریکی خاموشی و فراموشی قرارداشته‌است. اما اینک پس از سال‌های دراز، این نخستین‌بار است که زنی قدرتمند، زیبا، محکم، تحصیل‌کرده و با صراحت کلام، سخت او را به دایره‌ی افسون زنانه‌ی خویش کشانده‌است. درست است که این جاذبه از نوع جاذبه‌های عاشقانه نیست اما به هرصورت، کنجکاوی عمیق و احترام‌برانگیز «کامشاد» را از آن خود ساخته‌است. «کامشاد» نه تنها دوست‌دارد بداند که این پزشک جوان آیا ازدواج کرده‌است یا نه؟ و اگر ازدواج نکرده، چه عاملی باعث شده که تا این‌زمان، دست روی دست بگذارد و به خواستاران و خواستگاران احتمالی خویش پاسخی ندهد. درست است که «کامشاد» هنوز فاصله‌ی زیادی با این حس و حال دارد که بتوان از آن با عنوان شور و حال عاشقانه نام برد. اما هرچه هست، انگار در او حسرتی پاگرفته‌است که چرا باید افرادی مانند «گلاره»، زودترها از این، کشف نشوند تا بتوانند زندگی را معنا و شور و حال بهتری ببخشند.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱:۰۹ ۸۸/۸/۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر