English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهلُم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «اندیشه‌های گوناگونی، ذهن «کامشاد اعتمادیان» را به خود مشغول داشته‌است. این‌بار و البته در سن سی و سه سالگی، او نه عاشق است که بی‌قراری‌های شبانه‌اش را به توصیف‌بکشد و نه گوشه‌ی عزلت گزیده‌است که بدان وسیله، گذشته‌ها را به خاموشی و فراموشی بسپارد. او اینک وکیلی‌است فعال، قابل احترام و به طور نسبی نام‌آور در میان آنان که کارشان جدی‌است. هرچند در هفته‌های اخیر، از یک‌سو، نگاهی اندیشمندانه به شخصیت و رفتار دلپذیر، عاقلانه و پرجاذبه‌ی «گلاره‌ بهتاج» دارد و ازسوی دیگر، نگاهی عمیق و برنامه‌ریزانه به پیشبرد مسؤلیتی که پدر وی «اردشیر بهتاج» به او محول کرده‌است. «کامشاد» معتقد است که پدیده‌های جدید، خواهان برنامه‌ریزی‌ها و برخوردهای جدید نیزهستند. او برای این‌که بتواند در دعوای حقوقی پدر «گلاره» با حریف نیرومندش «ناصر مسرورانی» پیروزشود، قبل از آن که نیازمند کلام‌باشد، نیازمند برنامه‌ریزی‌های بسیار دقیق و پیشبرد آن‌هادر سکوتی متین و دور از ادعاست. «کامشاد» بر این باور است که انجام «هر»کاری می‌تواند ممکن‌شود اما بهایی که برای هرکدام باید پرداخت‌کرد، طبعاً متفاوت‌است. او اینک در باره‌ی آن شخصی صحبت می‌کند که به عنوان عامل نفوذی، هرجا که سفره‌ی چرب‌تری باشد، بر سر آن با حق‌به جانب‌ترین رفتار، حاضر است.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱:۱۴ ۸۸/۸/۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر